... هشام هرچه کرد خود را به «حجرالاسود» برساند و طبق آداب حج، آن را لمس کند، به علت کثرت و ازدحام مردم ميسر نشد.
ناچار برگشت و در جاي بلندي برايش کرسي گذاشتند. او از بالاي آن کرسي به تماشاي جمعيت پرداخت. شامياني که همراش آمده بودند، دورش را گرفتند. آنها نيز به تماشاي منظره پر ازدحام جمعيت پرداختند.
در اين ميان، مردي ظاهر شد در سيماي پرهيزکاران، او نيز مانند همه يک جامه ساده بيشتر به تن نداشت. آثار عبادت و بندگي خدا بر چهره اش نمودار بود. اول رفت و به دور کعبه طواف کرد. بعد با قيافه اي آرام و قدمهايي مطمئن به طرف حجرالاسود آمد. جمعيت با همه ازدحامي که بود، همين که او را ديدند، فوراً راه را باز کردند و او خود را به حجرالاسود نزديک ساخت. شاميان که اين منظره را ديدند و قبلاً ديده بودند که مقام ولايت عهد با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود که خود را به حجرالاسود نزديک کند، چشم هايشان خيره شد و غرق در تعجب گشتند. يکي از آنها از خود هشام پرسيد: «اين شخص کيست؟! » هشام با آنکه کاملاً مي شناخت که اين شخص، علي بن الحسين زين العابدين است، خود را به ناشناسي زد و گفت: «نمي شناسم.»
در همين وقت، همام بن غالب، معروف به «فرزدق»، شاعر زبردست و تواناي عرب، با آنکه به واسطه کار و شغل و هنر مخصوصش پيش از هر کس ديگر مي بايست حرمت و حشمت هشام را حفظ کند، چنان وجدانش تحريک شد و احساساتش به جوش آمد که فوراً گفت: «لکن من او را مي شناسم.» و به معرفي ساده قناعت نکرد، بر روي بلندي ايستاده، قصيده اي غرا- که از شاهکارهاي ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هيجان که روح شاعر مثل دريا موج بزند، مي تواند چنان سخني ابداع شود- بالبداهه سرود. در ضمن اشعارش چنين گفت:
«اين شخص کسي است که تمام سنگريزه هاي سرزمين بطحاء او را مي شناسند، اين کعبه او را مي شناسد، زمين حرم و زمين خارج حرم او را مي شناسد.
اين فرزند بهترين بندگان خداست. اين است آن پرهيزکار پاک پاکيزه مشهور. اينکه تو مي گويي او را نمي شناسم، زياني به او نمي رساند. اگر تو يک نفر فرضاً نشناسي، عرب و عجم او را مي شناسد...» (بحارالانوار، ج 11 ، ص 36 )
هشام از شنيدن اين قصيده و اين منطق و بيان، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمري فرزدق را از بيت المال قطع کردند و خودش را در «عسفان »- بين مکه و مدينه- زنداني کردند...
علي بن الحسين(ع) مبلغي پول براي فرزدق فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع کرد و گفت: «من قصيده را فقط در راه عقيده و ايمان و براي خدا انشاد کردم و ميل ندارم در مقابل آن پولي دريافت دارم.»
بار دوم علي بن الحسين آن پول را براي فرزدق فرستاد و پيغام داد که «خداوند خودش از نيت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نيت و قصد، پاداش نيک خواهد داد. تو اگر اين کمک را بپذيري، به اجر و پاداش تو در نزد خدا زيان نمي رساند.»