خرید بک لینک
پس پدر کي ز جبهه مي آيد
باز کودک ز مادرش پرسيد
گفت مادر به کودکش که بهار
غنچه ها و شکوفه ها که رسيد
باز کودک ز مادرش پرسيد
کي بهار و شکوفه مي آيند
گفت مادر که هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشايند
روز ديگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوي بهار
ديد لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نيست بوي بهار
گفت اي غنچه هاي خوب چرا
لبتان را ز خنده مي بنديد
زودتر بشکفيد و باز شويد
آي گلها چرا نمي خنديد
گاه با غنچه ها سخن مي گفت
گاه خواهش ز غنچه ها مي کرد
گاه گلبرگ غنچه اي را نرم
با سر انگشت خويش وا مي کرد!

برچسب: نویسنده: پرهام قاسمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 22:22

صفحه بندی