پس پدر کي ز جبهه مي آيد باز کودک ز مادرش پرسيد گفت مادر به کودکش که بهار غنچه ها و شکوفه ها که رسيد باز کودک ز مادرش پرسيد کي بهار و شکوفه مي آيند گفت مادر که هر زمان در باغ غنچه ها لب به خنده بگشايند روز ديگر سراغ باغچه رفت کودک ما به جست و جوي بهار ديد لب بسته است غنچه هنوز بر لب غنچه نيست بوي بهار گفت اي غنچه هاي خوب چرا لبتان را ز خنده مي بنديد زودتر بشکفيد و باز شويد آي گلها چرا نمي خنديد گاه با غنچه ها سخن مي گفت گاه خواهش ز غنچه ها مي کرد گاه گلبرگ غنچه اي را نرم با سر انگشت خويش وا مي کرد!